شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد
لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم

سه بوسه کز دو لبت کردهای وظیفه من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بیحاصل
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مساله لایعقل بود

بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به خال روزگارا
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكويي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

الهي به مستان جام شهود.به عقل آفرينان بزم وجود
به آنان که بي باده مست آمدند.ننوشيده مي مي پرست آمدند
دلم مجمرآتش تورکن. گِلم ساغرآب انگورکن
به ساغرکشان شراب اَزل به مي خوارگان مي لَم يَزَل
به عشقي که شد از اَزل آشکار. به حُسني که شد عشق راپرده دار
دلم مجمرآتش تورکن. گِلم ساغرآب انگورکن
دراين حال مستي صفاکرده ام. تورااي خدامن صدا کرده ام
ازاين روزگاري که من ديدم. چه شبها خداياخداکردم
نهادم سرسجده برخاکت. به درگاهت امشب دعاکردم
شرارعمرفاني من .طلوع جاودان تويي تو
نشان ناتواني من .توان بي نشان تويي تو
تو شور عشقم داده اي. مرا تو رسوا کرده اي
به کوي امن دل مرا.تومَست وشيداکرده اي
کجاروم که چاره ساز اي خدا تويي
نيازهرچه بي نياز اي خداتويي

باران میبارد امشب
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته
ره میسپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگردی امشب
از تو دارم یادگاری
سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم
میچکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفر را
با تو ای عاشقترین بد کرده ام من
رنگ چشمت رنگ دریا
سینه من رنگ غمها
یادم آید زیر باران
با تو بودم با تو تنها
زیر باران با تو بودم
زیر باران با تو تنها
باران میبارد امشب
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته
ره میسپارد امشب
این کلام آخرینت
برده میل زندگی را از سر من
گفته ای شاید بیایی
از سفر اما نمیشه باور من
رفتنت را کرده باور
التماسم را ببین در این نگاهم
زیر باران گریه کردم
بلکه باران شوید از جانم گناهم
این کلام آخرینت
برده میل زندگی را از سر من
گفته ای شاید بیایی
از سفر اما نمیشه باور من
کی رود از خاطر من
آخرین بوسه شبی در زیر باران
رفتی و کردم صدایت
اما در آغوش شب گشتی تو پنهان

بيا تا با بوسه ات همه دردها ، از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته ام ، درمان شود

بحر عشق بحريست بي پايان درد عشق درديست بي درمان
خواهم يك بوسه از لعل لبش وام عشق واميسـت بي تاوان
عشقبازی به همين آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زيبای خزان با روحی
نيش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه ؛ رود با ريشه بيد ؛ باد با شاخه وبرگ
ابر عابر با ماه ؛ چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب و نسيمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز طبيعت با ما
عشقبازی به همين آسانی است...
شاعری با کلماتی شيرين
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب يلدای کسی با شمعی
و دلآرام و تسلا
و مسيحای کسی يا جمعی
عشقبازی به همين آسانی است....
که دلی را بخری ؛ بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی ؛ رنجها را تخفيف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپيچی همه را لای حرير احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هايت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همين آسانی است.....
هر که با پيش سلامی در اول صبح
هر که با پوزش و پيغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده ؛ در لحظه کار
عرضه سالم کالائی ارزان به همه
لقمه نان گوارايی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
ونگهداری يک خاطر خوش تا فردا
در رکوعی و سجودی با نيت شکر

تــــا کـــه از ديــــوان هستی درس عشق آموختيم
سبنــــه را چون لالـــه از داغ محبت ســــوختــيم
عنــــدليب هـــر چمـــن بـــوديم از غــوغـای زاغ
عــــزلت عنقـــا گـــزيديـــم از نــــوا لب دوختيــم
روزگــــاری گـــر چه بازار تملـــــق گـرم بــــود
مـــا بهـــر نا کس متــاع آبـــــرو نفـــــــروختيـــم
عاقبت از تنگنـــــای خـــاک ســر بر مـــی کشــد
گنج اسراری کــــه در کــــان ضميـــر انــدوختيم
نـــام ما از دفتــــر گيتـــی فـــدايی محــــو نيسـت
تا كه از ديــــــوان هستی درس عشق آمـوختيـم


باز در چهرة خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسة هستي سوزت
باز من ماندم و يک مشت هوس
باز من ماندم و يک مشت اميد
ياد آن پرتو سوزندة عشق
که ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش توفان بود
دلم را ربود نگاه افــــــــــــتاب ـ فــــــــــروش تو
شد تماشاگه ــ چشمم. زلف ـ سر ــ دوش ــ تو
حـــذر می کرد شـــکسته قلــــــبم . ز ناز رویان
چه کرده ای گشتـــه ام پـــاک مــــدهوش ــ تـو
امدم بهوای ــ چـــيدن ـ بــــوسه از لعل ــ لبت
ميدهی؟ تا بنوشم زان چشمه ــ نوش ــ تو
هر شب چــو مجنون ره بخواب ــ تو زنــــم
مست و مفتون تا سحر . از ليلی دوش ــ تو
نــر گـس ــ مستت بـت پـــــرستم کرد و وای
دارم در سر ــ ديوانه . خــــــيال ــ آغوش ــ تــو
چراغ ــ شب ــ خاموشم ز مـــاه ــ تو رو شـــن
تــو به نــاز می تابــی و من مهـتاب پوش ـ تو
به صد عیب ــ بی دلیل اتش بـر جگرــ مـا زدند
گرفتی نادیده عیبم .فدای ـ نظر عيب پوش ــ تو
بــــــــــی تــو جوانی ــ شيدا در خــزان سر شد
بگذار پـــوشـــم بــه تــن . بهــار ــ گلپوش ــ تو
نگاهت را که دريغ کردی از من،
قافيه بی نفس شد؛
«من که ازنگاه تو الهام می گیرم
چگونه بنویسم وقتی چشمانت را برای همیشه به رویم بستی؟
چگونه بنویسم وقتی دلت را از هر چه«من» بود خالی کردی؟»
حتی وقتی قلبت را سنگی دانستم
غربت و تنهایی تنم پر بود از بوی آغوشت
بودنم را تحمّل نمی توانستم بی تو
امّا دلم می خواست به « دوستت دارم » هایت بخندم،
بخندم،
بخندم؛
آن قدر که بگویی :
« چقدر زود عوض شدی دختر!
داری شبیه « او» می شوی،
چقدر عوضی شده ای دختر!!»
می خواستم نباشم آنچه هستم ،
دلم می خواست بازی ام بگیرد با تو
آن قدر که به هجو بیفتم
آن قدر که حالت را به هم بزنم
می خواستم به زور در کثافت غوطه بخورم
آن قدر که به خودم نسازم و خودم را بالا بیاورم
دلم می خواست دور شوم از تو
آن قدر دور که فاصله را تاب نیاورم ...
امروز...
قصه ما همان قصه است؛
عشق همان عشق؛
ولی نه تو آنی که بودی
و نه من...
بتی که می پرستیدمش شکست؛
عشقم از نفس افتاد؛
خدایم متولد گشت؛
و قیامتی برپا کرد که عشقم دوباره جانی گرفت ابدی.
گذشته ...
گم شد،
محو شد،
حل شد شاید در آینده ی من و تو...
و فردا ...
تنها تویی که می مانی؛
من شاید اولین بنده ای باشم که خدایم را امتحان کردم
و آموختم
خدایان هم به بیراهه می روند،
خدایان هم به راحتی بنده شان را انکار می کنند،
خدایان هم توبه می کنند وباید بخشوده شوند...
من شاید اولین بنده ای باشم که خدایم را خلق کردم.
تو را خلق کردم
تا بمیرانی عطش خواستنت را؛
خلقت کردم
تا بيافرينی من را از من؛
خلقت کردم تا
«آدم» باشی برایم؛
خلقت کردم تا خدایی ام را کنی...
سند درک را هم زدم به نام تمام آدم بدهای قصه
و خدایی که ندارند
که تا ابد خوش باشند با عشق های خیالیشان
و طول و عرض عشّاقشان را با ابعاد خود بسنجند
و خودشان را به حراج بگذارند
که «هر چه سینه چاک تر، بهتر...»
همه شان را سپردم به « یکی بود» ها و« یکی نبود»ها؛
هر چه خشم و نفرت و ناراحتی داشتم را هم
در بقچه پیچیدم و
گذاشتم برای روز مبادایی که قرار است هیچ گاه از راه نرسد...
حالا که دارم می نویسم برایت
نه هراسی هست، نه دلتنگی
و نه ملال از دوری شما،
حالا که دارم مینویسم برایت
برگشته ای که تنها من باشم و تو
بی خیال رهگذران چند روزه ای که می آیند، می روند.
برگشته ای که مرد من باشی
که برای باورش لحظه لحظه ی بودنت را محتاجم.
هنوز هم
چشمانم، نگاهت را؛
نگاهت، لبانم را؛
و لبانم، لبانت را نشانه میرود
در طلب یک بوسه ...
هنوز هم زیباست انتظار آغوشت را کشیدن
حتّی زیباتر از گذشته ...
نگذار؛
نه سیاهی،
نه سکوت،
نه دیوار و نه سیم خاردار
و نه حتّی من،
لبخندت را از من بگیرد.
بگذارشیرینی لبخندت
تلخی گذشته را بیرنگ کند...
هر جا که هستی باش؛
با من باش؛
برای من باش؛
تا همیشه
عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او
عشق يعني ماتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد اين دلم جای دگر نمی شود
دلم اگر به دست تو به نیزه ای نشان شود
برای زخم نیزه ات سینه سپر نمی شود
صبوری و تحمل ات همیشه پشت شیشه ها
پنجره جز به بغض تو ابری و تر نمی شود
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
به فکر سر سپردن ام به اعتماد شانه ات
گریه یی بخشایش من که بی ثمر نمی شود
همیشگی ترین من لاله ی نازنین من
بیا که جز به رنگ تو دگر سحر نمی شود
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

يارا به دلم نشانه از توست
وين زمزمه ي شبانه از توست
آواي تو خفته در دل چنگ
شور غزل و ترانه از توست
هر شب منم و ستاره ي اشك
وين گوهر دانه دانه از توست
با آنكه جواني ام بسر شد
در باغ دلم جوانه از توست
هرگز ز در تو رخ نتابم
سر از من و آستانه از توست
در پاي تو جان سپردن از من
در من غم جاودانه از توست
جان را بطلب بها نخواهم
گر نار كني بهانه از توست
خاليست دل اي كبوتر من
پرواز آشيانه از توست
بازآ كه فرشته ي زماني
اي ماه زمين زمانه از توست
دور از تو دلم چو شب سياه است
اي ماه بيا كه خانه از توست
از عشق تو نغمه خوان شهرم
غمناله ي عاشقانه از توست
شادم كه ز بوسه هاي گرمت
بر روي لبم نشانه از توست
در شعر يگانه ي زمانم
وين منزلت يگانه از توست
شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...
عشق يعني مستی ديوانگی
عشق يعني با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی سر به دار اويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی سوختن يا ساختن
چشم انتظار تو در کوچه هاي شب
سر مِيکنم ترانه عشقت براي شب
نسيم گمشده و انتظار من
در لحظه هاي راکد و بي ادعاي شب
شاِيد خِيال تو مهمان پونه هاست
مست از گناه و لذت شب پونه هاي شب
اشک از دو چشم تو تصوِير کودکي
افتاده بر دل اِين غنچه هاي شب
شمعي بِياد تو روشن کنار من
اشکي بِياد تو بر گونه هاي شب
ِيک شب بدون تو مِيمِيرم از غمت
چشم انتظار تو در کوچه هاي شب

وقتی که دست عزيزت يه نوازشگرخوبه وقتی که طلوع چشمات دشمن هرچی غروبه
وقتی سايه اسمت روی لبهام خونه داره وقتی که زخم نفسهام بی تو مرهمی نداره
توبگوغيرتوکسی هست منو تنها نذاره؟ کسی هست که اگه رفتی واسه من بشه ستاره؟
راستی کی توبرمی گردی تاکه بغض من بميره؟ کی ميايی که مرغ شادی تو نگاهم پر بگيره
یه تبسم ازنگاهت واسه من تموم دنياست وقتی چشماتو می بندی زندگی واسم معماست
بيا که هُرم نفسهات برای من نفس بياره بيا که گريه تلخم بشه لبخندی دوباره
بيا تا اومدنت رو پر کنم از هجرت غم بيا تا ديگه نباشه اشکی رو گونه شبنم
شعر تازه ای نمونده که برات هديه بیارم آخه تا اومدن تو می تونم فقط ببارم
دوست دارم پس از اين شيشه نشکن باشم
تو اگر سنگي و بي رحم من اهن باشم
هست اگر در سرم انديشه اسطوره شدن
پيرو مکتب مجنون نه تهمتن باشم
خسته شد شا نه ام از وزنه ي مردي ايکاش
مرد باشي تو و من ثانيه اي زن باشم
جفت من کيست که بيهوده پي اش مي گردم؟
شايد ان نيمه گم گشته خود من باشم
باز هم گمشده ام در تو بيابم مپسند
که در انباري احساس تو سوزن باشم